ذبيح الله صفا

1166

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چو فاسقى كه بپوشد لباس اهل صلاح * بروزگار تو دارد هوس نشانهء عشق حديث درد دل ما به گوش كس مرسان * كه خواب مىبرد از ديده‌ها فسانهء عشق پس از وفات دلم را سليم آفت نيست * به خاك مور بود پاسبان دانهء عشق * اى كاش زخم سينهء ما واكند كسى * شايد ترحمى بدل ما كند كسى از ما چو برق مىگذرد آفتاب ما * كو فرصتى كه عرض تمنا كند كسى تكليف جلوه قامت او را ز عقل نيست * آن فتنه را براى چه برپا كند كسى كس را چو تاب ديدن او نيست در جهان * گردد چو آفتاب كه پيدا كند كسى خسرو بطعنه گفت كه پنداشت كوهكن * كاريست كار عشق كه تنها كند كسى خورشيد هر كجا كه حديث تو بشنود * بايد كه اضطراب تماشا كند كسى نام وطن ملال غريبى فزون كند * بايد سفر بشيوهء عنقا كند كسى سهل است زر به خاك چو خورشيد ريختن * از خاك زر خوش است كه پيدا كند كسى اى دل چه پيش مىروى آن به كه در جهان * از دور چون ستاره تماشا كند كسى ديوانگى سليم بجايى نمىرسد * خود را بكوى عشق چه رسوا كند كسى * صبح است و نواى بلبلى مىآيد * زآن طره نسيم سنبلى مىآيد همچون مژه در ديدهء ما جا دارد * خارى كه ازو بوى گلى مىآيد * افسوس كه از شورش اين بحر خطير * عاجز گرديد ناخداى تدبير از موج بموجست گذارم گويى * مورم كه رهم فتاده بر روى حصير * اى دشمن اهل سخن از بىسخنى * در عيب هنر كار تو گوهرشكنى انصاف چگونه در تو گنجد كه پر است * بيرون تو از كبر و درونت ز منى همچنانكه گفتم سليم در تمثيل تواناست و اينك چند نمونه از آن : كى ز حسن سبز در ايران توان شد كامياب * هر كرا طاوس بايد جور هندستان كشد يار ما با همه جهان يكروست * شمع را پشت و رو نمىباشد